تبليغاتX
غزل تنهایی غزل تنهایی
تقدیم به ...



چه جوری زندگی کنم

 

 

از خدا پرسيدم:خدايا چطورمي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير!

با اعتماد زمان رابگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو !

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز!

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن!

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد!

 

                                                                آتنا


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت توسط رضا |


یادت رفته

 

 

 

آنگاه كه به خانه قلبم آمدي

 افكار مشوشم با نگاه گرمت آرام گرفت.

 اينك برايت ازفراسوي نيلي آسمان،

 از تبار انتظار، از غروب دلگير عاشقان مي گويم.

 در روياهايم با عشق وجودت،

با گرمي دستانت، با محبت ديدگانت،

با پرواز نگاهت زنده ام و زندگي مي كنم

و بي تو تمام روياهايم نيست و نابود مي شود

 و براي من تعبيري همچون مرگ دارد.

 مي نويسم تا بخواني كه انتظار سخت است و دردناك

 و منتظر چشم به راه است و گريان.

مهربانم نيلوفرهاي احساس را در باغ رويايي تو مي جويم

 و گل محبت را از وجود آسماني ات مي چينم.

اي تكيه گاه من در روزهاي سخت زندگي

 به انتظارت در كنار جاده انتظار

با دسته دسته گلهاي اقاقي مي ايستم

 وچشم به راهت مي مانم

تا كه بيايي و مرا از عشق آسماني ات سرشار كني

 و آنگاه كه آمدي در كنارم بمان و لحظه اي مرا تنها مگذار

 و دست هاي گرمت را از من دريغ مكن

كه عمري در طلبش اسير و سرگردانم 

                                                                 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت توسط رضا |


غرور

 

 شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی

آزار کسان درآن نباشد.

( زرتشت)


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت توسط رضا |


 

 

بدون اراده متولد می شویم

با حیرت زندگی می کنیم

و سپس

   با حسرت می میریم

اما آنجه هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد

دوستی های پاک و بی آلایش هستند

تقدیم به عاشقان حقیقی


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت توسط رضا |


 

 

 

اي صميمي اي دوست

گاه و بيگاه لب پنجره خاطره ام مي آيي

اي قديمي اي خوب

تو مرا ياد كني يا نكني

من به يادت هستم

آرزويم همه سرسبزي توست

دایم از خنده لبهای تو من لبريزم

دامنت پر گل باد

 

تولدت مبارک

۱۳۸۶/۲/۲۶


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 و ساعت توسط رضا |


 

 

 

 خدایا !

به که واگذارم میکنی ؟

به سوی که میفرستی ام ؟

به سوی آشنایان و نزدیکان ؟ تا از من ببرند و روی برگردانند :

یا به سوی غریبان و غریبگان تا گره در ابرو بیفکنند ومرا از خویش برانند ؟

یا به سوی آنان که ضعف مرا میخواهند و خواريم را طلب میکنند ؟

من به سوی دیگران دست دراز کنم ؟

در حالی که خدای من تويی و تويی کار ساز و زمام دار من

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 و ساعت توسط رضا |


 

 مـن رشـــتــه محــبت خـود پـاره می کــنم

      تـا گـــره خــورد و به تـو نزدیکــتر شــود


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت توسط رضا |


دوستت دارم

 

 

بر جاده های عبور تو جای صمیمیت بهار مانده

و عشق همیشه با نام تو به یادم می آید....

من از شکوه هزاران خاطره تو را بیشتر می شناسم .

وقتی سفره احساسم را پهن می کنم ،

 حریص می شوم بر دیدار تو

 و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم .

تو را جستجو می کنم در نامه های عاشقانه

و می سازمت آن طور که می خواهم .

تو را به آشیانه پاییز می برم،

در عمق جنگل وحشی احساسم

 در کلبه محقر چوبی

که چراغش همیشه با دوستی روشن است .

 من واژه های مهر نثارت می کنم

 و تو ، باز هم با جادوی لبخند به من امید می بخشی

تا باز هم بتوانم بنویسم.....

دوستـــــــــــــــــت دارم

 

 

تو را گم كرده ام امروز

و حالا لحظه هاي من

گرفتار سكوتي سرد و سنگينند

و چشمانم

كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود

برايم چشمهاي تو

نمي دانم چه خواهد شد...

پر از دلشوره ام

بي تاب و دلگيرم

كجا ماندي كه من بي تو

هزاران بار در هر لحظه مي ميرم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت توسط رضا |


حال و احوال

 

 

حالمان بد نيست غم كم مي خوريم

کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند        
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند       
بي گناهي بودم و دارم زدند

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم       
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است     
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق  سردرگم شدم          
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم      
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست     
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم    
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمي گويم كه خاموشم مكن

من نمي گويم فراموشم مكن

من نمي گويم كه با من يار باش

من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود     
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت     
هر که با ما بود از ما مي گريخت 
چند روزي هست حالم ديدنيست  
حال من از اين و آن پرسيدنيست 
گاه بر روي زمين زل مي زنم    
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1385 و ساعت توسط رضا |


یه نامه جدی

 

خیال می کردی قلب من تاب شکستن نداره

منتظری بازم دلم پیش دلت کم بیاره

 

 

هم نفس گلم سلام دیگه یه گوله آتیشم

مضحکه دوستم نداری دلم می خواد بیای پیشم

عجیبه وقتی نمی خوای من یکی دیونه ترم

منتظرم ناز کنی و فقط بشینم بخرم

یکی می گفت که آدما بیشترشون اینجورین

برعکس آرزوهاشون عاشق هم تو دورین

ولی تو چی نه دوری و نه نزدیکی دلت می خواد

اولش این جور نبودی خوب یادمه یادت می یاد

راستی یه چیزی رو بگم پشت سرم حرف می زنن

می گن که جادو کردنش دوستن اونا یا دشمنن

همش می پرسن اون چی شد آره دیگه تو رو می گن

یکی می گفت این چور کسا فکر یه آدم دیگن

چیکار کنم خودت بیا جواب حرفا رو بده

به قول جویا هوا بهمنه نا مساعده

به تو نمی شه راس نگم از این خیالا ترسیدم

از تو چه پنهون یه کمی پنهونی از تو رنجیدم

به اونا هیچی نمی گم به هیچکی حرفی نزدم

هرچیه من مال توام این کارا رو خوب بلدم

اما تا کی باید تا کی این نقشا رو بازی کنم

حالا که راضین همه باید تو رو راضی کنم

راستی عجب دنیاییه کاراش غریب و وارونس

دیونه کم بود خودشم ازهمه بیشتر دیونس

ببین گلم بهشت من طاقت شونه هام کمه

عین یاس همسایمون شاخه آرزوم خمه

همه بهم می خندیدن تو هم بودی می خندیدی؟

کاش خودت و به جای من می ذاشتی و می فهمیدی

خوب دیگه دردا خیلی شد به درد آوردم سرتو

گفتم شاید دریانی  این دیونه ی پرپرتو

یه سر بزن یه کار بکن اینجا یه کم آروم بشه

منم اگه دوس نداری بگو بزار تموم بشه

یه نامه ی بهاریه تو این زمونه ی حقیر

تکلیفمو روشن کن و حق دل من و بگیر

دوست دارم تکراریه خیلی بهت نیاز دارم

قلبم و با هرچی توشه واست تو نامت می ذارم

اگه دوسم داشتی که هیچ فقط رو نامه دس بکش

اگر نه راحت بگو و بدون من نفس بکش

فقط حقیقتو بگو هرچی تو قلبت می گذره

به حرف قلبت گوش بده این جوری خیلی بهتره

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1385 و ساعت توسط رضا |


راز عشق
 

 

 

 

راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد

عشقي كه آزادانه هديه نشود اسارت است، اسارتي كه اجازه رشد و پيشرفت را نمي دهد، عشقي كه با خودخواهي همراه است.

 

راز عشق در تواضع است

این سخن به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست بلکه نشان دهنده احساس تفکری قوی میان دو نفری است که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت را تازه و باتراوت نگه می دارد.

 

راز عشق در لحن صدا است

برای تقویت گیرایی صدا، باید آن را از قلب برآورید، اگر احساسات قلبي ات را با صدا بيان كني سبب ايجاد شادي در ديگري است.

 

راز عشق در خوشحال كردن است

اينكه هر روز كاري كني كه او را خوشحال كند كاري مثل دادن هديه اي كوچك، تحسين، لبخندي از روي محبت. نگذار كه جويبار محبت از كمي باران بخشكد.

 

راز عشق در احترام متقابل است

احساسات متغيرند، اما احترام دو طرف ثابت مي ماند. اگر عقايد او با عقايد شما متفاوت است با احترام به نظراتش گوش كن، احترام باعث مي شود كه او بتواند خودش باشد.

 

راز عشق در نگاه محبت آميز است

زيرا چشم ها پنجره هاي روحند، اگر هنگام محبت كردن از نگاه استفاده كني مثل آن است كه پنجره ها را با پرده هاي زيبايي بيارايي و به خانه گرما و جذابيت ببخشي.

 

راز عشق در دستگيري است

اينكه در سكوت دست يكديگر را بگيريد، كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385 و ساعت توسط رضا |


فقط خدا

 

اگر ميخواهي به آنچه كه دلت مي خواهد برسي

 فقط از اونی بخواه كه به همه نهان ها واقف است:

اين دعا را بعد نماز 10 مرتبه تكرار كن:

معجزه انرا خواهي ديد:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

لا حول و لا قوه الا با لله توكلت علي الحي الذي لا يموت و الحمدلله الذي لا يتخذ

ولدا و لم يكن له شريك في الملك و لم يكن له ولي من الذل و كبره تكبيرا.

                    


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


چگونه فراموشت کنم؟
 
چگونه فراموشت کنم که سالها سایه ات را دیده ام
و تپش قلبم را حس کرده ام
در جستجوی یافتن به درگاه پروردگار
 دست دعا بلند کرده ام 
 چگونه فراموشت کنم
 که با میلادت هستی را از یاد بردم.

ای عشق

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


باغبان عشق

نمی دانم بذر عشق تو را ،

 دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید

که شمیم آن ، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد.

نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را

پیشکش رویاهای آبی ام کردی

که کلبه ی ویران شده ی دلم ،

 بهشت همه ی پروانه ها شد. 

 بگذار در آرامش دریا  گونه ات غرق شوم

و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم

 تا شاید از زندگی ،

 تبسمی سبز هم نصیب من شود.


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


 
ای کسی که نگاه آفتابی ات
در تک تک سلول هایم جان می گیرد . 

ای کسی که شادی بخش روزهای تیره و بارانی منی .

 ای کسی که در اوج بی پناهی

به قلب شکسته ام سامان دادی

و به ژرفای دردهای پنهانم پی بردی.

ترا می ستایم 

 تنها  تویی که با نگاهت

عشق را در وجودم شکوفا کردی

با حضور تو و با یاد تو

زندگی رنگی دیگر می گیرد.

 نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد

 و لبخند صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند.

 نگاهت را از من مگیر.

من زنده ام به معجزه چشمهای تو


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


بوسه بر باد

 

ای که طوفان در دلم انگیختی

تو مرا از نو به عشق آمیختی

ای دو چشمت رنگ دشت  سوخته

آتشی در جان من افروخته

رخت عشقی بر تن عریان من

بوسه هایت نم نم باران من 

در حريم  بستر سوزان دل

می تپد چون قلب تو بر قلب من

می شکافد پوستم از شور عشق

می تراود از نگاهم نور عشق

می رود خون در رگ من با شتاب

از تب داع تنم در التهاب

می فشارد قلب من را اسم تو

جسم من جاری شده در جسم تو

ای نفسهایت نسیم سبزه زار

سقف خانه پر شد از عطر بهار

گاهی از من عاشقانه یاد کن

تو به یادم بوسه ای بر باد کن

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


بارون
 

وقتیکه تنگ غروب دوباره بارون میباره

آسمون شهرمون باز تورو یادم میاره

 

دوباره دلم میخواد دستاتو محکم بگیرم

زیر گرمای نگاهت دوباره جوون بگیرم

 

صدای چک چکه بارون توی قلبم میزنه

واسه حرفای قشنگت دل من پر میزنه

 

تو فرار قطره ها خاطره هام جوون میگیرن

باز سراغتو از این خسته بی جوون میگیرن

 

توی آسمون چشمام داره بارون میگیره

بغض این دلم بزرگه داره آروم میگیره

 

 

 


 
 
كسي در باد مي خواند

تو را تا اوج مي خواهم

براي ناز چشمانت

چه بي صبرانه مي مانم

د لم تنگ است و بي يادت
 
در اين غربت نمي مانم
 
تو هستي در وجود من

تو را هرگز نمي رانم



موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


زمزمه های عاشقانه.

 

 

 

آنگاه كه به خانه قلبم آمدي

 افكار مشوشم با نگاه گرمت آرام گرفت.

 اينك برايت ازفراسوي نيلي آسمان،

 از تبار انتظار، از غروب دلگير عاشقان مي گويم.

 در روياهايم با عشق وجودت،

با گرمي دستانت، با محبت ديدگانت،

با پرواز نگاهت زنده ام و زندگي مي كنم

و بي تو تمام روياهايم نيست و نابود مي شود

 و براي من تعبيري همچون مرگ دارد.

 مي نويسم تا بخواني كه انتظار سخت است و دردناك

 و منتظر چشم به راه است و گريان.

مهربانم نيلوفرهاي احساس را در باغ رويايي تو مي جويم

 و گل محبت را از وجود آسماني ات مي چينم.

اي تكيه گاه من در روزهاي سخت زندگي

 به انتظارت در كنار جاده انتظار

با دسته دسته گلهاي اقاقي مي ايستم

 وچشم به راهت مي مانم

تا كه بيايي و مرا از عشق آسماني ات سرشار كني

 و آنگاه كه آمدي در كنارم بمان و لحظه اي مرا تنها مگذار

 و دست هاي گرمت را از من دريغ مكن

كه عمري در طلبش اسير و سرگردانم 

                                                                 

                                                                 ن - م  

          


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


عشق من
 

 

تو را از بين صدها گل جدا كردم

تو سينه جشن عشقت رو به پا كردم

براي نقطه ي پايان تنهايي

تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم

بگو از پاكي چشمه

منو لبريز خواستن كن

با دستات حلقه اي از گل بساز وگردن من كن

اگه از مرگ باورها

از آدمها دلم سرده

نوازش كن تو دستامو

كه خيلي وقته يخ كرده

كه خيلي وقته يخ كرده   ”عشق من ”

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


من و تو

 

 
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ،
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم
 اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را
تو را من دوست میدارم
و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهارمی دانست،
برایم عنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست
گمان می کرد ، روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟! »
- که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.
تمام داستان اين بود.
 تو را من دوست می دارم
توهم … آیا … مرا …
اما …   
سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت و وحشت زا،
که من خود را در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم
و یکبار دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم،
تو هم ... آيا ... ؟!»
ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم ، به جای تو سخن می گفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره میخورد
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!
به هر تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود
و زيبا بود ؛
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم...
 
saied

موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


دو بیتی

 

 

 

 

زیر نگاه خورشید ، نمونده سایه بونی

جاده پر از سکوته ،  نداره همزبونی

شبا کدوم ستاره ، می شه چراغ راهش

بگو کدوم منتظر، نشسته چشم به راهش

 

 

 


 

          گريزانم از اين مردم كه با من
                                              بظاهر همدم و يكرنگ هستند
           ولی در باطن از فرط حقارت
                                              به دامانم دوصد پيرايه بستند

 


 

به خاطر داشته باش که به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می سازد.

اما هرگز فراموش نکن که به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می کند

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1384 و ساعت توسط رضا |


آغاز

دست و پايم گم بود

دل من مي لرزيد

ساعت از لحظه ديدار گذشت

آمدي و كه چه زيبا بودي

ديدمت ساده تر از آينه ها بود دلت

شك و ترديد مرا ديدن تو پايان داد

و چنين بود كه آغاز شدي در قلبم

 

 

 

پنج چیز را غنیمت بشمارید:

۱-جوانیتان قبل از پیری

۲-سلامتی قبل از بیماری

۳-بی نیازی را قبل از احتیاج

۴-فراغت را قبل از گرفتاری

۵- زندگی را قبل از مرگ

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |


غزل كودكي

يادته تو اون روزاي كودكي

نامه مي داديم به هم يواشكي

يادته خونه مي ساختيم روي آب

با يه كاغذ و يه سقف پولكي

هميشه مي خنديديم از ته دل

يادته گريه مي كريم الكي

تو مي گفتي مثل باغ غرلي

من مي گفتم مثل باغ ميخكي

هيچ كسي نمي تونس جدامون كنه

ما رو از هم حالا با هر كلكي

آخه بچه بوديم ومست خيال

اما عشقمون نبود دروغكي

حالا اما ديگه ما بزرگ شديم

مي دونم بي دل شدي راسراسكي

تو مي گي خشكيده باغ غزلت

اما تو هنوز ... هنوز همون باغ ميخكي

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 29 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |


حس

ايستاده ام با قامتي غروبين

در انتظار رسيدن رفتن تو

مانده ام حيران در چگونه گذراندن فصل غربت تو

مي روي و من به ظاهر مانده ام

اما دلم با تو راهي شد

شايد كمي از احساس غربتم بكاهد

و يا كمي از غربت لحظه هايم كم كند

مي آيي ، مي دانم

در چشمانت ، در نگاهت

مي خوانم با آهنگي پر اميد

گاش مي شد دستهايم را پر از معناي نگاهت مي كردم

بر گردنت مي آويختم

تا اين احساس براي هميشه در تو بماند

 

 


 

اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت

اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه ها شي ، مه روي قله ها شي، بري و ازم جدا شي

اگه باشي يا نباشي

نه فقط عاشقت هستم، مرهمي رو قلب خستم، اين تويي كه مي پرستم، سر سپرده تو هستم

اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن، مي گذرم از هر چه دارم

اگه باشد عاشق من

اگه زنجير به پاهام

اگه قفل و

اگه صد بند مي رسم هر جا كه باشي به تو و عشق تو سوگند

اگه باشي تاجي بر سر يا كه از ذره اي كمتر دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر

نه فقط عاشقت هستم، مرهمي رو قلب خستم، اين تويي كه مي پرستم، سر سپرده تو هستم

اگه با يه قلب تب دار، بشم از عشق تو بيمار، يا وجود عاشقم رو، ببرن تا چوبه دار

اگه زندگيم فنا شه، طعمه خشم خدا شه، يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبم و شكستي. رفتي و ازم گسستي، مهربون يا خود پرستي، هر چي هستي هر كي هستي

نه فقط عاشقت هستم، مرهمي رو قلب خستم، تو بتي من بت پرستم، سر سپرده تو هستم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |


الهي

 

الهي دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم

الهي آفريدي رايگان، روزي دادي رايگان،

 بيامرز رايگان، كه تو خدايي نه بازرگان

الهي بنياد توحيد ما را خراب نكن و باغ اميد ما را بي آب مكن

الهي مي بيني و مي داني و برآوردن مي تواني

الهي بود و نبود من تو را يكسان، از غم مرا به شادي رسان

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |


از دوست هر چه رسد نیکوست

و عشق تنها عشق

تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس

و عشق تنها عشق 

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن


صداقت يعني از مرز افق ها

به قصد ديدن رويت گذشتن

ميان كوچه هاي سبز احساس

به دنبال قدمهاي تو گشتن

نجابت يعني از باغ نگاهت

به رسم عاطفه يك پونه چيدن

ميان سايه ي روشن احساس

تو را از پشت يك آينه ديدن

دو چشمت سرزمين آرزوها

نگاهت داستان آشنايي است

امان از آن زمان كه قلب عاشق

گرفتار خزان يك جدايي است

تو در آن سوي مرمرهاي احساس

و من در جستجوي يك بهانه

كه شايد روزي از فصل شكفتن

به تو گويم كلامي عاشقانه

كنار سايبان ديدگانت

هميشه آرزوها ارغواني است

بدان تا صبح پر نور شكفتن

به ياد ديده تو آسماني  است

طلوع پاك ديدار تو يعني

براي لحظه اي چون ياس بودن

زمستان غريبي را شكستن

و چون آينه با احساس بودن

دلت مرز عبور از آسمان بود

و من را به در اين مرز خواندي

و اينك من كنار ديدگانت

وفا را مثل گلها مي شناسم

وگر چشمان قلبم را ببندند

تو را تنهاي تنها مي شناسم

هميشه ساحل دلهاي عاشق

به ياد چشم دريا بي قرار است

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |


دوست دارم

ترانه يادم نمي ياد تنها بدون دوست دارم

بدون كه نبودنت قدم قدم بد مي يارم

طلسم خوشبختي من چشماي عاشق تو بود

وقتي كه بودي مي شد از روزاي آفتابي سرود

با تو مي شد به ما رسيد مي شد تو رو نفس كشيد

مي شد طلوع ممتد و تو آينه چشم تو ديد

ترانه يادم نمي ياد اما هنوز كنارتم

ترانه يادم نمي ياد اما چشات به يادمه

خاطره ها رو رج زدن بودن من همين دمه

ستاره نيس كه بشمورم خودت بايد بياي و بس

با تو مي شه ترانه خوند تا اوج آخرين نفس

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384 و ساعت توسط رضا |